بعد از مدتها سلام

سلام به دوستان خوبم که  همیشه و در همه حال همراهم بودند
من بالاخره از سفر اومدم البته خیلی وقته که برگشتم ولی  مشغول امتحاناتم بودم به خاطر همین نتونستم زودتر از اینها آپدیت کنم میدونم بدقولی کردم چون الان دو ماه هست که آپدیت نکردم از همه شما دوستان عزیز عذر میخواهم
اما سفر؟!
خیلی از از شماها دلتون میخواست بدونید کجا میروم وچرا نمیدونستم دقیقا کی برمیگردم
اما باید بگم که این سفر با همه سفرهایی که رفتم خیلی فرق میکرد
آیا شما تا حالا  به درون خودتون سفر کردید؟
برام یه سری اتفاقها افتاد که باعث شد خیلی بیشتر به کارهایی که انجام فکر کنم
چون من دقیقا کارهایی میکردم که نباید نتیجش اینی میشد که میدیدم
تصمیم گرفتم که یه سفری به درون خودم کنم به کارهایی که از قبل انجام دادم نگاهی بیاندازم و ببینم چرا عکس چیزی که میخوام برام اتفاق می افته
این سفر باعث شد به خیلی چیزای دیگه برخورد کنم که اصلا ربطی به این اتفاقات نداشت اما خوب شد که به اینها رسیدم چون فهمیدم که این اواخر چقدر تغیییر کردم برای خودمم خیلی عجیب بود  که چطوری متحول شدم و بگردم ببینم نقطه عطف این تحول کجاست اما نتونستم پیدا کنم و زیاد مهم نبود این نقطه کی بوده مهم این ب
هرچی بیشتر فکر میکردم به چیزهای جدیدتر میرسیدم
سفر جالبی بود خیلی عمیق به رفتارو کردارم فکر کردم و دقیقا به اونی که میخواستم رسیدم
حالا امیدوارم دوستانی که میخواستن بدونن کجا رفتم و چه کردم فهمیده باشند بعضیها از من سوغاتی خواسته بودند  نمیدونم چه چیزی باید بهشون به عنوان سوغاتی بدهم اما میتونم بگم که شما هم این سفر را تجربه کنید گرچه شاید خیلی از شما ها در درون خودتون سیر کرده باشید  اما خیلی خوبه هر چند وقت یکبار باز هم سفر کنید و کارهایی را که کردید  را بسنجید.
در آخر هم عید غدیر خم را به تمام دوستان گلم و مسلمانان جهان مخصوصا سادات ها از جمله خودم :D با کمی تاخیر تبریک میگم.
شاد و پیروز باشید
       

     

آخرین دیدار

 

 

برای اولین بار دو پرنده در آغوش یکدگر / غرق در بوسه

تازه می دانستند چقدر دوست دارند عاشقانه بودن را .... چقدر دیر...

هوا طوفانی و ابرها بارانی – آه چقدر ابرها میل بارش دارند

چقدر زیباست این حس ...دوست داشتن و دوست داشته شدن

در میان طوفان های خنده  و دشنام / آن دو دست در دست یکدگر

اما این نگاه های آخر در کنار اسکله ... با مرغان دریایی

پسر دست دخترک را بر روی قلبش قرار داد

و دختر بوسه ایی بر گونه های پسر هدیه کرد

و آخرین بار در آغوش – این ها شاید آخرین هدیه ها باشند

اما مردی ژولیده هدیه ای به آن ها داد

عکس دو نفره آن ها را بین آن ها تقسیم کرد ... و

صدای لنگر شنیده می شد .. شاید سرنوشت نیز می گریست

سرنوشت گاه برای عاشقانه ها می گرید ... اما گاه بی رحمانه

و حال صدای سوت کشتی ... شاید ، خداحافظی ساده ایی

کشتی .. و پسرک با قایق بادبانی به دنبالش

هوا طوفانی و اسمان بارانی / او غرق شد ...

و وقتی آسمان سرخ شد .. دخترک فهمید پسرک ...

دخترک ... در .... کشتی با پرنده ای می رقصید

که شخصی در کشتی ... شرابی به دخترک پیش کش کرد...

و دخترک به دریا پیوست ....

در پیش خود می گویم ، شاید...

شاید آن پسر مرده نباشد ... 

                                                 نوشته هیچکس از وبلاگ  bofmens 

 

پ.ن: سلام به دوستان عزیزم

از همه شما عزیزانی که به وبلاگم سر میزنند و تشویقم میکنند تشکر میکنم .

من میخوام برم سفر، اما کجا؟ بعد از اینکه برگشتم براتون میگم فکر میکنم برای شما هم جالب باشه.

خودمم نمیدونم این سفر چقدر طول میکشه ،چند روز ، چند هفته ، به ماه نمیکشه سعی میکنم زود برگردم اما با موفقیت. اگه نمیتونم این چند وقت به تک تک شما دوستان خوبم سر بزنم  معذرت میخوام هر وقت که برگردم تلافی میکنم.

این مطلب بالا هم از وبلاگ یکی از دوستان خوبم هست که نوشته هاشون واقعا ستودنیست به وبلاگشون سر بزنید مطالبی که مینویسند ارزش چند بار خواندن دارد.

 

                                                                                               شاد و پیروز باشید

 

کدومش لذت بخش تره؟

 

 

برای  کسی تا اونجا که از دستت برمیاد هر کاری میکنی اما دریغ از یه تشکر خشک و خالی.

البته هیچ منتی نیست اما خوبه برای دلخوشی تو هم که شده یک لبخند آمیخته با تشکر  که حتی بابتش هیچ مبلغی لازم نیست بپردازه دریغ نکنه.

حالا برو یکمی دورتر

وقتی به یه پیرمردیا پیرزن کمک خیلی خیلی ناچیز میکنی اینقدر این کار در نظرشون بزرگ میاد که ازت تشکر و برات آرزوی عاقبت به خیری میکنند.

بعد از روزها ، ماهها یا سالها دوباره بری پیششون اگر روزگار نامرد اونها رو از شما نگرفته باشه ، هنوز اون لطف کوچیکی که بهشون داشتی فراموش نکردند باز هم برات دعا میکنند.

اینی که گفتم شاید نه فقط حرف من بلکه حرف خیلی از شماها باشه به نظر شما کدوم یکی لذت بخشتره و حاضرید باز هم این کارو تکرار کنی .

اگه نظر خودمو بخواین  من میگم هر دوتاش، اولی به خاطر اینکه بالاخره روزی میرسه که اون شخص متوجه میشه که باید از تو تشکر میکرده شاید دیر ، خیلی هم دیر اینقدر که وقتی برای این کار نمونده باشه و اون موقع است که یادمگیره از این به بعد چطوری زندگی کنه، و اما دومی به خاطر اینه اگر من کمکی به یک پیرمرد یا پیرزن میکنم میدونم که اون روز تنها روزیست که واقعا زندگی کردم.

ولی منظورم از بیان این حرفا چی بود؟

میخوام بگم با وجود این چیزا باز هم کمک و محبت ، حتی یه لبخند کوچیک  رو از همدیگه دریغ نکنین .

و فراتر از اون یادمون باشه اگه  خدا بهمون لطفی میکنه تشکر از خدا رو فراموش نکنیم ،گرچه خدا به تشکر ما نیازی نداره اما روزی میرسه که بهش احتیاج داریم که اون موقعست که باید رومون بشه که ازش کمک بخوایم و این در صورتیست که از نعمتی که قبلا بهمون داده قدردانی کرده باشیم.

 

صدای شکستن دلم

 

 

دلم پر زد واسه پرسه زدن توی کوچه های پاییزی

زدم به یکی از همین کوچه پس کوچه ها

صدای خش خش برگهای پاییزی گوشمو نوازش میداد

باد برگها رو این ور اونور میبرد

چشمهای من هم دنبال اونها می دوید

آسمون هم دلش مثل دل من گرفته بود

یک قدم که برداشتم قدم بعدی رو روی یکی از همین برگهای زرد پاییزی گذاشتم

صدای خردشدنش رو شنیدم

قلبم تیر کشید

این صدا ، صدای خردشدن برگ پاییزی نبود ، صدای شکستن دلم بود