وداع با رمضان


 

سلام بر تو اى نزدیکى که وقتى بودى گرامى بودى و حال که در آستانه رفتن هستى، رفتنت فاجعه است و ما را غمگین مى‏کند همچون کسى که عزیزترین عضو خانواده‏اش را از دست‏بدهد.

سلام بر تو اى دوست ‏با الفت که وقتى آمدى، ما را مسرور کردى و وقتى رفتى، ما را گداختى و رفتى، داغ زدى و رفتى!


ماه پر فیض و نور و سرشار از برکت رمضان هم سپری شد.
خدارو شکر میکنم که سلامتی را برایم به ارمغان آورد تا همچون سال گذشته به مهمانیش بروم.

 
عید سعید فطر را به تمام عزیزان تبریک میگم امیدوارم طاعات و عباداتتان مقبول

 درگاه حق قرار

 بگیرد.


شاد باشید و پیروز


 

یادش بخیر

یادش بخیر اولین روزی که میخواستم برم مدرسه چه شورو حالی داشتیم.دقیقا 15 سال از اون روز میگذره، آرزو داشتم یکبار دیگه یک روز از کلاس اول رو تجربه کنم.
از اونجا که مامانم معلم کلاس اوله تصمیم گرفتم یک روز برم سر کلاسش بشینم . بالاخره تصمیمو عملی کردم با چه شورو هیجانی رفتم مدرسه،صدای بچه ها که از کلاسها میومد با هم قاطی شده بود، منو برگردوند به چند سال پیش ، تمام خاطرات دوران مدرسه از روز اولی که پامو گذاشتم داخل مدرسه تا روز آخری که کارنامه پیش دانشگاهیمو گرفتم تو ذهنم تداعی شد.
وارد کلاس که شدم یاد سلام کردن اون موقعهای خودمون افتادم "در باز شد و گل اومد خانم... خوش اومد" همونطوری بچه ها بهم سلام دادن اما بجای خانم... اسممو گفتند .
اون موقع که کلاس اول بودم چون قدم کوتاه بود همیشه میز اول میشستم  ،اما این بار نشستن ته کلاسو تجربه کردم.
رفتم تو فکر حواسم نبود به خودم که اومدم خودمو بین کلی صداقت و پاکی دیدم.
دیدم توی این 15 سال چقدر تغییر کردم. 
یه چیزی برام خیلی جالب بود اینکه دوست داشتن توی دوران بچگی بی منت بود همه رو دوست داشتیم اما بدون اینکه توقعی داشته باشیم .
وقتی دیدم بچه ها دورم حلقه زدن برام نقاشی میکشن و شعر میخونن لذت می بردم.
افسوس خوردم ، کاش اون مهربونی ، صفا ،صداقت و عشق دوران بچگی رو هنوز داشتم.
هر چه که بزرگتر میشیم فکر میکنم روحمون کدرتر میشه در صورتیکه میتونیم همون روح پاک دوران بچگی رو سفید و دست نخورده نگه داریم

در تنگ

 

" بکوشید تا از در تنگ داخل شوید ، زیرا که در بزرگ و فراخ به ضلال می رسد و بسیارند کسانی که از این دروازه می گذرند ، اما تنگ است دری که به زندگی راه می برد  و باریک است راهی که به سر چشمه حیات میرود و کم اند کسانی که این در و این راه را می یابند."

 

 

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

 

 

                                           * حافظ *

 

پ.ن :مطلبی که  برای این پست انتخاب کردم از کتاب  " در تنگ " نوشته آندره  ژید هست که همین الان تمومش کردم پیشنهاد میکنم شما هم این کتاب را بخونید .

 

زندگی


    در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد . وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد  استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت . آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
    استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضا های خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر  شده است ؟  همگی پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت . ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ دانشجویان همصدا جواب دادند : بله پر شده
 است .
      استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد . آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد . این بار قبل از این که استاد سوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده.. بعد از آن که خنده ها تمام شد استاد گفت : این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .
    استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد : ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند . مثل شغل ، ثروت  ، خانه و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید ، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند . این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .
     در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند .  ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید . بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

 
برگرفته از کتاب : عشق بدون قید و شرط